گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی- قسمت شصت و دوم

به قلم ویتا عثمانی

ویتا بالاخره توانست ویولت را متقاعد کند تا همراه با مادر و همسرش به هلند بروند، قبل از عزیمت آنها ویتا به خانه کپلها رفت و به ویولت قول داد وفادارانه به او نامه بنویسد و حالا که ویولت را تنها می گذارد، به پاریس و دیدن هارولد نیز نرود. او تا ایستگاه راه آهن آنها را همراهی کرد.

در طول مدتی که ویولت در هلند به سرمی برد آنها مرتب به هم نامه می نوشتند، نامه های آنها محبت آمیز بود و اثری از دعواها و حسادت های اخیرشان در آنها نبود، گویی هر دو از وفاداری یکدیگر مطمئن بودند.

بیش از سه هفته از دوری آنها می گذشت، که ویتا به ویولت نامه نوشت، نامه ای که مانند دیگر نامه های او –به جز چند کاغذ پاره- از بین رفته است ولی من سعی کرده ام بخشی از آن را تا حدی بازسازی کنم:

« محبوب من، نامه تو می گوید حال دنیس رو به بهبود است، فکر می کنم دیگر اشکالی نداشته باشد او ترک کنی، از مادرت بخواه اجازه دهد به اینجا- نزد من- برگردی....

اوه لوشکا، هر وقت کنارم نیستی به خاطر دوری تو عذاب می کشم و فکر می کنم می توانیم تا بازگشت مادرت و دنیس روزهای خوبی را با هم سپری کنیم.

میتیا»

ویولت به انگلستان برگشت، در ایستگاه راه آهن ویتا منتظرش بود و پس از یک آغوش گرم و صمیمی آنها با اتوموبیل ویتا به سمت ساسکس رفتند تا چند روزی در پوسینگورث خانه بزرگ ویولت با هم باشند. آنها پنج روز زیبا و رویایی را با هم سپری کردند، روزهایی که مانند یک سال و نیم اول رابطه شان که هنوز ویولت ازدواج نکرده بود، سرتاسر شاد و بدون هیچ دعوا و قیل و قالی بود، شاید آن آخرین خوشی آنها بود، چون به زودی پس از آن خانواده ها به کلی رفت و آمد آنها به خانه های یکدیگر را قدغن کردند. دیدارهای آنها کوتاه بود... در رستورانها، کافی شاپها یا در آپارتمان پت و جووان...

پت همیشه از ویتا بدش می آمد و برعکس ویولت را خیلی تحسین می کرد، ویتا هم از پت خوشش نمی آمد، چون می دانست زمانی پت به ویولت ابراز علاقه کرده است ولی طی این ملاقاتهای مکرر رابطه این دو نفر بهتر شد.

ویولت از ویتا خواهش می کرد از این زندگی نفرت انگیز دست بکشند و به فرانسه بروند، ولی ویتا قبول نمی کرد و فکر می کرد این کار خیلی احمقانه است چون در این صورت سختگیری ها بیشتر خواهد شد، به علاوه آنها پولی نداشتند که برای مخارج این سفر خیالشان راحت باشد. ویولت که فکر می کرد طی این سفر می تواند ویتا را متقاعد کند که دیگر هرگز به انگلستان برنگردد همچنان بر رفتن اصرار می کرد. بالاخره ویتا تسلیم شد. ویولت قطعاتی از جواهرات گرانقیمتش را به ویتا داد تا با فروش آنها مخارج سفرشان را تامین کنند، ویتا هم قدری جواهرات خودش را برای این کار جدا کرد، تا اگر دوست داشتند بیشتر بمانند آنها را بفروشد. آنها بدون آنکه هیچکدام از خانواده ها از این سفر باخبر شوند، در یک بامداد ماه دسامبر عازم این سفر شدند. آنها بیشتر از سه ماه با قناعت و سادگی در فرانسه و ایتالیا زندگی کردند تا جایی که از پولی که از فروش جواهراتشان به دست آورده بودند تنها مبلغ اندکی باقی مانده بود. هارولد مرتب به ویتا نامه می نوشت و او را تهدید می کرد که طلاقش خواهد داد. مادران آنها هم مرتب آنها را تشویق به بازگشت می کردند. دنیس از مادر ویولت خواسته بود بپذیرد آنها از هم جدا شوند و همه به شدت عصبانی و ناراضی بودند. ویولت با اطمینان می خواست کنار ویتا بماند ولی ویتا مردد بود و همین باعث مشاجرات زیادی میان آنها می شد. هارولد به ویتا نامه نوشت و تاریخی را مشخص کرد که اگر ویتا تا آن تاریخ برنگردد او را طلاق خواهد داد. ویتا نمی خواست این اتفاق بیفتد بنابراین تصمیم گرفت برگردد. او نمی دانست چطور این را به ویولت بگوید، ویولت نمی توانست زندگی بدون ویتا را تصور کند. ویتا می دانست اگر آنها نزد خانواده هایشان بازگردند به احتمال قوی دیگر یکدیگر را نخواهند دید. مادر ویولت او را تهدید کرده بود که در خانه زندانی اش خواهد کرد. ویتا می دانست مادر ویولت این کار را خواهد کرد. یک روز غروب آنها در پارکی در ورونا نشسته بودند که ویتا با لکنت اظهار داشت: «لوشکا... من فکر می کنم... باید برگردم.»

ویولت گفت: «تو نمی توانی این کار را بکنی، آنها نخواهند گذاشت ما باز یکدیگر را ببینیم.»

ویتا به ویولت نگاه کرد، چشمان زیبای او در سرخی غروب می درخشید. آن چشمان تا چند لحظه پیش پر از شادی و امید بود ولی حالا ناامید و اندوهگین می نمود. ویتا نزدیکتر به او نشست و دستانش را در لابلای گیسوان پرپشت او فرو برد و با ناراحتی ادامه داد: «من برمیگردم، اگر تا بیست و پنجم مارچ برنگردم هارولد مرا طلاق خواهد داد.»

ویولت با صدایی بغض آلود گفت: «پس او را انتخاب کردی و مرا رد نمودی.»او نتوانست اشکهایش را نگاه دارد.

ویتا اشکهای او را پاک می کرد، ولی ویولت همچنان اشک می ریخت. ویتا در حالی که خودش به سختی از جاری شدن اشکهایش خودداری می کرد، زمزمه کرد: «گریه نکن لوشکای شیرین من، خواهش می کنم، موضوع انتخاب هارولد و رد کردن تو نیست، مرا باور کن.»

ویولت با هق هق ادامه داد: «از اول نبایستی خودم را زیاد امیدوار می کردم، تو خیلی به او تعلق خاطر داشتی، تو همیشه با او مهربان بودی ولی با من گاه مهربان بودی و گاه بیرحم. سعی کردم خودم را متقاعد کنم که اگر این همه عشق و محبت مرا ببینی روزی تو هم تحت تاثیر قرار بگیری و بتوانی تنها به من عشق بورزی.»

«من به کسی جز تو عشق نورزیده ام، و فکر نمی کنم هیچوقت بتوانم با کسی رابطه ای را داشته باشم که حتی در کمترین درجه به رابطه من و تو شباهت داشته باشد لوشکا. برای من هم خیلی سخت است که از تو جدا شوم، در زندگی ام هیچوقت مانند اوقاتی که با تو بوده ام لذت نبرده ام، تو بیشترین حس شادی و لذت را به من داده ای... از وقتی که بچه بودیم تا حالا. اوقاتی که نارم نیستی به شد عذاب آور است، ولی من باید بروم، من زندگی آرامم در انگلستان را دوست دارم، من نمی توانم از مادرم و خانه ام دل بکنم، من نمی توانم نسبت به پسرها بی تفاوت باشم، من نمی توانم هارولد را ناراحت ببینم، او تا حالا هم خیلی اذیت شده است.»

ویولت اظهار داشت: «کاش نصف این دلسوزی که نسبت به هارولد داری نسبت به من داشتی، من می میرم، میتیا باور کن بدون تو نمی توانم زنده بمانم.»

ویتا لبخند زد و گفت: «چرا می توانی... ما به زودی همدیگر را دوباره خواهیم دید، قسم می خورم هر وقت بدانم دیگر تو را نخواهم دید، خودم را خواهم کشت. وقتی از من دور هستی تنها به امید دیدار دوباره می توانم دوام بیاورم ولی مطمئنم آنها که نمی توانند همیشه تو را زندانی کنند. من بیست و چهارم این ماه تو را نزد مادرت در فلورانس خواهم برد و خودم به انگلستان بر خواهم گشت، سعی کن اعتماد آنها را دوباره به دست آوری تا باز اجازه دهند یکدیگر را ببینیم.»

ویولت با ناامیدی گفت: «آنها دیگر اجازه نمی دهند ما یکدیگر را ببینیم، من به خانه برنمی گردم، همینجا می مانم، یا به پاریس می روم، به طریقی زندگی خودم را ادامه می دهم... من هم نقاشم، هم نوازنده، هم بازیگر، هم شاعر... ولی در همه این هنرها آماتورم و مبتدی... هنرمندان مبتدی هم می توانند با هنرشان یک زندگی هر چند ساده بگذرانند. من برنمی گردم که آنها مرا زیر سقف های مجللشان زندانی کنند، مرا از عشقم محروم کنند... من همراه با کولیان در خیابان ها فلوت خواهم نواخت، و قانعانه زندگی خواهم کرد و منتظر خواهم ماند تا هر وقت تو از زندگی اشرافی ات در انگلستان خسته شدی بیایی تا در کنار من، برای مدتی بی مسوولیت، آزاد و اپیکوری زندگی کنی. محبوب من، من شکست خورده ام، ولی با همین فکر که گاهگاهی فقط می توانم همنشین کولی وار تو باشم تا از زندگی پرزرق و برقت در انگلستان کمی فاصله بگیری، هنوز نیم رمقی در من باقی خواهد ماند تا به این زندگی ادامه دهم....»

ویتا گونه ویولت را بوسید و گفت: «تو به قدری زیبا فلوت و پیانو می نوازی که اگر کمی بیشتر تمرین کنی میتوانی در تالارهای مجلل پاریس و همراه با ارکستر موسیقیدانان بزرگ اجرا داشته باشی، شعرت هم با وجود آنکه کم است، بسیار دلنشین است، و نقاشی و مجسمه سازی تو... کاش آن مجسمه زیبایی که از من ساخته بودی را در دریا نمی انداختی.»

«میتیا، من بدون تو هیچی نیستم، اگر توانسته ام زیبا شعر بسرایم یا نقاشی کنم به مدد عشق تو بوده است...»

ویتا گونه ویولت را بوسید و گفت: «من اجازه نمی دهم ما را از هم جدا کنند، من هم بدون تو نمی توانم ادامه دهم...»

ویولت اظهار داشت: «ولی تو با من صادق نیستی میتیا، این را در چشمانت می خوانم، تو از من خسته شده ای!»

ویتا عصبانی شد: «نه اینطور نیست! این تو بودی که باعث شدی رابطه مان به چنین جای باریکی کشیده شود. من همیشه می خواستم تو کنارم باشی، در انگلستان... مرتب به خانه یکدیگر می رفتیم... من به جز آخر هفته ها به ساسکس می آمدم، دنیس و هارولد دور بودند... ولی تو... خودخواهی تو، نفرتت از انگلستان، حماقت تو باعث شد من سر این دو راهی گیر کنم!»

«میتیا، عصبانی نشو، خودت می دانی من نه خودخواهم و نه احمق... اگر دوست نداشتم در انگلستان بمانیم به خاطر آن بود که نمی خواستم با تزویر زندگی کنیم، من خودخواه نبوده ام، در رابطه مان همیشه این من بودم که مواظب بودم تو بیشترین لذت را ببری و از خودم می گذشتم، همیشه من دهنده بودم و تو گیرنده بودی، من لذت می دادم و تو لذت می بردی، هر گناهی که مرتکب می شدی را نادیده می گرفتم، وقتی مرا ترک می کردی تا با هارولد باشی از شدت اندوه تا سر حد مرگ پیش می رفتم، ولی وقتی برمی گشتی هرگز به رویت نمی آوردم، اما، اوه خدای من، آن وقت این من بودم که بایستی به تو جواب پس می دادم که در مدتی که مرا رها کرده بودی، چه کرده ام و با چه کسی بوده ام، مرا تحقیر میکردی، مرا دشنام می دادی و گاهی حتی کتکم می زدی، و من شگفت زده بودم که کسی که تنها رها شده من بوده ام، چرا باید باز تنبیه شوم؟»

ویتا فریاد زد: «این مهملات را تمام کن، اگر واقعا فکر می کنی اینطور است چرا این همه اصرار داری که رابطه مان ادامه پیدا کند، برویم وسایلت را جمع کن تا با قطار بعدی به فلورانس تو را به فلورانس ببرم.»

ویولت ترسید: «میتیا، عشق من، من عذرخواهی می کنم، خواهش می کنم ترکم نکن، من می میرم.»

ویتا بلند شد و رفت، ویولت او را دنبال کرد: «خواهش می کنم میتیا ترکم نکن، من هر کاری بتوانم برایت می کنم، التماس می کنم.»

ویتا ایستاد، ویولت در برابرش زانو زد، سرش را پایین انداخت و گفت: «خواهش می کنم مرا ببخش محبوب من، خواهش می کنم ترکم نکن، خواهش می کنم مرا بکش ولی مرا رها نکن، ارتباطت را با من قطع نکن، من اولین دوست تو بودم، وقتی هارولد نبود من با تو بودم، با تو بازی کرده ام، با تو کتاب خوانده ام، با تو به مدرسه رفته ام، با تو سفر کرده ام، به تو نامه نوشته ام و به تو ابراز عشق کرده ام، و آن وقت تو هنوز هارولد را نمی شناختی... ولی حالا تو مرا رها می کنی تا با او باشی!» اینجا همچنان که زانو زده بود سرش را بلند کرد و در حالی که به صورت ویتا نگاه می کرد ادامه داد: «هارولد بی احساس است، او عاشق تو نیست، او وفادار نیست، داستان روابط متعددش همه جا گفته می شود، او از تو می خواهد مرا ترک کنی، در حالی که خودش حتی در نامه هایش به تو از روابط دیگرش می گوید. میتیا، آیا تو مثل آن زنان احمق دور و برمان فکر می کنی مردان می توانند روابط متعدد داشته باشند اما زنانشان باید همچنان وفادار بمانند؟»

«لوشکا بلند شو.»

«میتیا جواب مرا بده.»

«لوشکا بلند شو، زمین سرد است، زانوهایت اذیت می شود.»

ویولت بلند نشد، او درمانده اظهار داشت: «به من قول بده ترکم نکنی میتیا، من از حقم می گذرم، اگر دوست داری در کنار هارولد یا هر کس دیگر مرا بپذیر ولی ترکم نکن.»

«بلند شو لوشکا، من ترکت نمی کنم، تو اولین دوست من هستی.»

ویولت دست ویتا را بوسید، بلند شد و گفت: «متشکرم میتیا، محبوب من، خدا حفظت کند.»

ویتا اظهار داشت: «لوشکا، عشق من، خواهش می کنم خودت را در کنار هارولد یا کس دیگر قرار نده، من هیچ وقت به کسی جز تو واقعا عشق نورزیده ام و فکر نمی کنم هیچوقت بتوانم... محبوب من، تو باعث شدی علیه هر آنچه به آن معتقد بوده ام، هر آنچه دوست داشته ام شورش کنم، این قدرت را هیچ کسی جز تو نمی تواند داشته باشد، و من هرگز برای کسی دیگر این کار را نخواهم کرد، همه ما فقط یکبار می توانیم با تمام نیرویمان عشق بورزیم و من خوشحالم که عشق ما دوجانبه بوده است و هر دو برای طرف مقابل از خیلی چیزها گذشته ایم.» سپس دستش را دور گردن ویولت حلقه کرد و آن دو به سوی خانه شان رفتند.

این داستان ادامه دارد...

/ 0 نظر / 35 بازدید