گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی- قسمت شصتم

به قلم ویتا عثمانی

ویتا بلافاصله حرکت کرد. وقتی به خانه ویولت در خیابان گروسونور رسید حس خوبی به او دست داد، حس عجیبی که هر وقت به آنجا می رفت تمام وجودش را فرا می گرفت، آنها اوقات زیادی از کودکی شان را با هم آنجا سپری کرده بودند، اولین ملاقاتشان در آنجا، وقتی که ویتا دوازده ساله بود و برای اولین بار حس کرد کسی را دوست دارد، لحظه ای که ویولت او را در راهرو بوسید، بوسه ای که همچون بوسه های بیشمار بعدی پر احساس و گرم بود.

به زودی ویولت از پلکان پایین آمد و با دیدن او خیلی خوشحال شد و او را به اتاقش در طبقه دوم برد. آنجا گونه ویتا را بوسید و او را بغل کرد و گفت: «خیلی خوب کاری کردی که آمدی عزیزدلم، خیلی ازت متشکرم.»

ویتا لبخند زد و گفت: «چقدر این خانه.. این اتاق را دوست دارم، خاطرات کودکی...»

ویولت که انتظار داشت ویتا را سرد و نامهربان بیابد، از اینکه او را برعکس پراحساس و دوستداشتنی می یافت، احساس آسودگی خاطر کرد. او در حالی که نوشیدنی مورد علاقه ویتا درست می کرد، گفت: «امشب را اینجا بمان عشق من، مامان با ماندن تو مشکلی ندارد.»

ویتا بر کاناپه لم داد، سیگارش را روشن کرد و گفت: «نه، بهتر است قبل از آنکه مادرت بیاید، من بروم.»

ویولت اظهار داشت: «مطمئن باش مادرم از دیدن تو ناراحت نمی شود میتیا، او تو را دوست دارد و مرا به تنهایی مسوول این آشفتگی ها می داند.»

ویتا جواب نداد. ویولت نوشیدنی را به دست ویتا داد و پرسید: «امشب را با من می مانی محبوب من؟»

ویتا با اشاره سر پاسخ منفی داد. ویولت ناراحت شد، بر گوشه نیمکتی که ویتا بر آن لم داده بود نشست و دیگر چیزی نگفت. ویتا سیگار دومش را روشن کرد، قدری از آن نوشیدنی خوشمزه نوشید و به ویولت نگاه کرد، چهره ویولت اندوهگین بود، ویتا او را برانداز کرد و سپس نگاهش را به ساق پاهای سفید و خوشتراش او دوخت. با کف چکمه اش آنها را لمس کرد، ویولت ابتدا به پاهای ویتا و سپس به صورت او نگاه کرد، ویتا با کف چکمه اش آن ساق پاها را نوازش می کرد، اما ناگهان به سراغ انگشتان پای او رفت و با کف چکمه محکم آنها را فشار داد، ویولت با احساس درد کمی از جایش جنبید، ویتا با شیطنت خندید. ویولت که با این کار ویتا فکرش از کم اعتنایی های اخیر ویتا که قلبش را به درد می آورد منحرف شده بود، خندید و گفت: «خیلی بدجنسی!»

ویتا گفت: «خدا این بدجنسی من را خوب حفظ کند، حداقل باعث شد تو کمی بخندی.» سپس دوباره انگشتان پای ویولت را فشار داد. آنگاه کمی جمع و جورتر نشست و در حالی که سیگارتی را از جا سیگاری اش بیرون می آورد، زمزمه کرد: «خوب این هم سیگار سوم.»

ویولت آن را از او گرفت و پرسید: «دو تا کافی نبود؟»

ویتا دوباره آن را از ویولت قاپید و پاسخ داد: «نه.»

ویولت اظهار داشت: «خواهش می کنم آن را کنار بگذار محبوب من و من در عوض لبم را به تو تقدیم می کنم.»

ویتا موذیانه گفت: «هر دو را می خواهم و هر دو را به دست می آورم.» و علیرغم میل ویولت سیگارش را روشن کرد.

ویولت اظهار داشت: «جولیان، من خیلی تو را می خواهم و حتی به سیگاری که لبهای زیبا و دوستداشتنی و گرم تو را لمس می کند حسودیم می شود، تو به خانه من آمدی ولی هنوز درست و حسابی با من حرف نزدی که شروع به سیگار کشیدن کردی.»

ویتا در حالی که سیگار می کشید، به لبهای برآمده و سرخ فام ویولت نگاه می کرد، پس از چند پک سیگارش را خاموش کرد و کمی از نوشیدنی نوشید، به ویولت نزدیکتر شد و زمزمه کرد: «تو به سیگار من حسودی می کنی؟!» ویولت در نگاه و لحن ویتا اشتیاق شدیدش را به معاشقه احساس کرد و آهسته به طوری که ویتا به سختی آن را شنید گفت: «بله، البته اگر سرورم ناراحت نمی شود.»

ویتا روی ویولت خم شد و در حالی که گونه های ویولت را آرام نوازش می کرد زمزمه کرد: «فکر می کنم آن سیگاری که به خاطر تو خاموش شد و دور انداخته شد هم به تو حسودی می کند...»

ویولت می دانست آن سیگار به خاطر او دور انداخته نشد، ولی چیزی نگفت، تنها به شیرینی به ویتا لبخند زد، او دوست نداشت این لحظات زیبا را خراب کند.

ویتا دستانش را در انبوه موهای لطیف ویولت فرو برد و سپس گردن ویولت را نوازش کرد و دوباره به سراغ گونه هایش رفت، ویولت نمی دانست چرا ویتا در بوسیدن او پس از دور انداختن سیگار تعلل می ورزد. او دست ویتا را که گونه هایش را نوازش می کرد را در دست گرفت و چند بار آن را بوسید، سپس زمزمه کرد: «میتیا، تو خیلی زیبایی.. خیلی باشکوهی.. دنیا در برابر تو هیچ است... من که بیشتر از جزئی کوچک از این دنیا نیستم، وجود ناقابلم تقدیم توست... فقط تو...» بار دیگر دست ویتا را بوسید.

ویتا زمزمه کرد: «اوه لوشی، لوشی من...» سپس تند و ناگهانی تمام وزنش را بر ویولت انداخت، انگشتانش را در موهای پرپشت او فرو برد و لبهای او را محکم و طولانی بوسید. ویولت آهسته گفت: «عشق من، با من طوری رفتار کن که گویی دیگر فرصتی برای معاشقه با من نخواهی داشت.»

ویتا که حس کرد ویولت به سختی نفس می کشد، کمی بلند شد و اظهار داشت: «چرا عزیزم؟»

«نه.. منظورم این نیست که این آخرین معاشقه است. منظورم این است که جولیان باش، جولیان شبهای پاریسی، جولیان مونت کارلو، جولیانی که وقتی در اتاقمان با او تنها می شدم حس اشتیاقی همراه با ترس نسبت به او داشتم.»

ویتا خندید، در حالی که موهای او را نوازش می کرد، دوباره تمام وزنش را بر او افکند و شروع به بوسیدن لبها، صورت و گردن او نمود: «اوه اوا، اوای من.»

ویولت نفس نفس زنان گفت: «من مال توام جولیان، همه وجودم... همه آن را بگیر.» او مشتاقانه بازوها و شانه های ویتا را نوازش می کرد. ویتا با شدت و اشتیاق با او معاشقه کرد. هر دو خیلی لذت بردند. پس از آن ویتا بدن نیمه برهنه ویولت را در آغوش گرفت و در میان بوسه ها و نوازشهای آرام دوطرفه زمزمه کرد: «اشتیاق همراه با ترس... این دقیقا حس من است، ولی هیچوقت فکر نکرده بودم تو هم از اینکه با تو بخوابم ترس داری... به نظر نمی رسد تو از چیزی بترسی؟»

ویولت لبخند زد و گفت: «می دانم.. ترس من با تو تفاوت دارد محبوب من، تو می ترسی با هر معاشقه بیشتر به من تعلق خاطر پیدا کنی، و بیشتر از زندگی متمدنت در اینجا فاصله بگیری اما...»

ویتا خندید و اظهار داشت: «همیشه اینگونه جملاتت را نیمه تمام رها می کنی لوشی، به من بگو تو از چه می ترسی؟»

ویولت ساکت ماند. ویتا برای چند دقیقه چیزی نگفت و تنها با سرانگشتانش که با وجود تمام زمختی و خشونتش به عنوان یک زن، باز از نازک ترین سرانگشتان مردانه، بسیار لطیف تر و پراحساس تر بود، موهای ویولت، صورت، لبان و گردنش را نوازش می کرد. هر گاه نوبت به لبان ویولت می رسید، ویولت آرام سرانگشتان ویتا را می بوسید. پس از چند دقیقه ویتا او را محکم تر در آغوش گرفت و در حالی که کمی ناآرام بود گفت: «به من بگو پریزاد من، از چه می ترسی؟»

ویولت اظهار داشت: «چیز مهمی نیست، من از چیزی نمی ترسم.»

ویتا گفت: «همیشه می گفتی هیچ بخشی از مغزت نیست که من به درونش نفوذ نکرده باشم، می گفتی از شخصی ترین افکار تو خبر دارم.»

«درست است میتیا، تو سرور من هستی و من هیچ چیز را از تو پنهان نمی کنم، اگر اجازه دهی و بدانم ناراحتت نمی کند این را نیز به تو خواهم گفت.»

«بگو لوشکا، می خواهم آن را بدانم حتی اگر ناراحتم کند.»

ویولت کمی مکث کرد و سپس دست ویتا را در دست گرفت، آن را نوازش کرد و شروع نمود: «بعضی وقتها فکری به ذهنم خطور می کند... دست خودم نیست محبوب من، ولی این فکر خیلی اذیتم می کند...»

ویتا متوجه اندک لکنتی شد که در صدای زیبا و دلنشین ویولت نهفته بود، لکنتی که نشان از ترس داشت، بنابراین گونه ویولت را بوسید و با مهربانترین لحنش اظهار داشت: «عزیزم، با من طوری حرف بزن که گویی ویتای چهارده ساله توام، ویتایی که فکر نمی کنم هیچوقت از او ترسیده باشی.»

ویولت لبخند زد و آرام گفت: «خدا خیرت دهد میتیا... خدا خیرت دهد.»

«ادامه بده عزیزم... ادامه بده.»

«محبوب من، بعضی وقتها که مرا تنها می گذاری یا با من سرد رفتار می کنی، فکر می کنم نکند علاقه تو به من فقط جسمانی باشد و فقط مرا به خاطر رابطه جنسی بخواهی؟ میتیا من می ترسم.»

این حرف برای ویتا خیلی سنگین بود، ابدا انتظار نداشت ویولت در مورد او چنین فکر کرده باشد. ویولت را رها کرد و برخاست، جاسیگاری اش را از روی میز برداشت، سیگارتی را روشن کرد و در حالی که بی قرار بود طول اتاق را می پیمود. ویولت فکر می کرد کاش به آن ترس اعتراف نکرده بود، برای او سکوت ویتا از هر حرف و کلمه نیشدار یا توهین آمیزی سنگین تر بود. سعی کرد حرف بزند، اما نمی توانست. بلند شد، شنلش را پوشید، به طرف ویتا رفت، دست او را در دست گرفت، ویتا ایستاد، ویولت در برابرش زانو زد و با متواضعانه ترین لحنش اظهار داشت: «مرا ببخش عشق من، می دانم خیلی بد در موردت قضاوت کرده ام، خواهش می کنم مرا ببخش. چکار می توانم بکنم تا جبرانش کنم؟»

«بلند شو لوشکا، بلند شو.»

ویولت تنها سرش را بلند کرد و گفت: «مرا ببخش سرور من.»

ویتا که دید ویولت مثل گناهکاری که فکر می کند هنوز بخشوده نشده است، در برابرش همچنان زانو زده است، دستان او را محکم گرفت و بلندش کرد، اشک از چشمان ویولت جاری شده بود، ویتا اشکهای او را پاک کرد و گفت: «لوشی، لازم نیست عذرخواهی کنی، من از تو ناراحت نیستم، بلکه به خاطر آنکه با من روراست بودی از تو سپاسگزارم. ولی برایم عجیب است، این فکر چطور به مغزت خطور کرده است؟»

«نمی دانم میتیا... نمی دانم.»

ویتا اظهار داشت: «فکر می کنم من می دانم. تو فکر می کنی من به تو عشق کامل ندارم، چون برعکس تو، خیلی از احساسات عمیقم نسبت به تو را بر زبان نمی آورم، ولی هیچوقت فکر نکردی آدمها متفاوت هستند، و این خودش را در روابط عاشقانه شان نیز نشان می دهد. لوشکا، بگذار برای اولین بار با زبانم به تو بگویم "عشق من"، چون معلوم است هیچوقت در نگاهم، در جملات ناتمامم، در داستان عاشقانه ای که برای تو نگاشتم آن را نخواندی: عشق من! رنگین کمان روزهای من! باارزش ترین گنجینه من! من در طول این سالها مثل تو درد کشیده ام و اگر به تو تنها تمایل جنسی داشتم اینطور بر من سخت نمی گذشت، زنهایی که بخواهی همخوابه ات شوند فراوانند، ولی اگر خیلی خوش شانس باشی، فقط یک زن برایت وجود دارد که قلبت به خاطرش بتپد، تمام وجودش مال تو باشد و تمام وجود تو مال او...»

«حق با توست میتیا! من در موردت اشتباه کردم.»

ویتا در حالی که گونه های ویولت را نوازش می کرد زمزمه کرد: «پری دوستداشتنی من، تو را با وجود تمام اشتباهاتت دوست دارم.»

ویولت زیر لب گفت: «منم همینطور میتیا.»

ویتا در آن اتاق نیمه تاریک، نگاهش را از صورت زیبای محبوبه اش به سرخی آسمان بیرون پنجره دوخت و پس از مکثی اظهار داشت: «آفتاب دارد غروب می کند، مادرت و سونیا کی برمی گردند؟» «فکر می کنم به زودی برگردند محبوب من!» «پس باید زودتر برویم.» ویولت که انتظارش را نداشت، در حالی که سعی می کرد خوشحالی اش را پنهان کند پرسید: «کجا می رویم؟» ویتا گفت: «به خانه ام، چند روزی آنجا بمان تا مادرت آرامتر شود.» «ولی هارولد دوست ندارد آنجا بمانم.» ویتا گفت: «الان که هارولد اینجا نیست، وسایلی را که می خواهی زودتر جمع کن.» در کمتر از ربع ساعت ویولت ساکش را آماده کرد، ویتا ساک را در یک دستش گرفت و دست ویولت را در دست دیگرش، و آهسته از پله ها پایین آمده از در خارج شدند.

این داستان ادامه دارد....

/ 8 نظر / 9 بازدید
هیام

ممنون عزیزم واقعالذت بردم یه حس غمگین خیلی قشنگ بهم دست میده .

فروغ

این سختی ها و کش مکش ها رو ما الان تو ایران داریم ... . خیلی از فضا های این داستان نزدیک به زندگی الان ما تو ایران ... مرسی ویتا . مثل همیشه قلمت عالی بود !

هیام

دلم گرفته اینجاتنها جائیه که میتونم دردموبگم دلم واسش تنگ شده واسه اون لحظه ها که بعدازمدتی باهم تنهامیشدیم محکم بغلش میکردم وقتیم لحظه جدایی میرسیدچشامون پراشک میشددلم واسه هردمون میسوخت میدونستم هیچ وقت بهم نمی رسیم ارزویی که به گوررفت.

الهام

[سلام داستانتون واقعاحرف نداره مرسی.ولی چرااینقدردیراپدیت میکنید وبلاگتونو.میمیرم اینقد انتظارمیکشم.لطفاداستان های دیگه هم درموردهمجنسگرایی بنویسیداخه منم سافویی ام و واقعاازخوندن این داستانهالذت میبرم.به خصوص اینکه دوری دختری که دوسش دارمو فقط باخوندن داستان شما میتونم تحمل کنم و تو رویاهایی غرق بشم که میتونست به واقعیت تبدیل بشه ولی.....[قلب]

★unknown★

برایـــــــ خودتــــ آینـــــه ای جــــدیـد بســــاز ... غـــــم هـــــا رو رهـــــا کـنـــــ و بـــــا آهنـــــگـــــ زنـــــدگـــــیــــ بـــــرقـــــص...

فروغ

قسمت بعدی کی میزاری ؟؟؟

روشنک

,ممنون داستانتون خیلی قشنگه , منتظر ادامه هستم

نگار

وب زیبائی داری. بهت تبریک میگم بابت این داستان رویایی و جذاب. تا حدودی شبیه زندگی خودمه... به وبلاگم سر بزن. [گل]