گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی- قسمت شصت و یکم

ویتا و ویولت

به قلم ویتا عثمانی

دنیس به ساسکس بازگشت و به ویولت تلفن کرد که به پوسینگورث، خانه بزرگشان در آنجا برگردد، ویولت که آن وقت در لانگ بارن با ویتا بود مایل به بازگشت نبود، ولی ویتا او را مجبور کرد که برگردد، چون می ترسید خانم کپل به خاطر دخالت در امور خانوادگی شان عصبانی شود. وقتی ویولت تسلیم شد، آخرین قطار ساسکس حرکت کرده بود و ویتا با اتوموبیل خودش او را به خانه اش برد، آنگاه که به آنجا رسیدند ساعت از نیمه شب گذشته بود. ویتا بیشتر از یک ساعت در خیابانهای ساسکس دنبال جایی برای ماندن می گشت تا بالاخره اتاقی در بالاخانه یک خانه کوچک پیدا کرد. او نمی خواست به کنت بازگردد، چون هم دیروقت بود و هم دوست داشت فردا دوباره ویولت را ببیند.

صبح به ویولت تلفن کرد: «دنیس هنوز آنجاست؟»

ویولت با افسردگی پاسخ داد: «بله میتیا، دنیس حالش خوب نیست، فکر نمی کنم این هفته سر کار برود.»

«لوشکا، من هنوز ساسکس هستم.. دوست دارم تو را ببینم.»

ویولت خوشحال شد: «من فکر کردم برگشتی، چه خوب کاری کردی که ماندی، کجا یکدیگر را ببینیم؟»

«من می آیم پوسینگورث تو را برمی دارم.. راستی، به دنیس چه می گویی؟»

«می گویم می روم تو را ببینم.» «نه لوشی، نه... بگو یکی دیگر از دوستانت را قرار است ببینی!»

«باز ریاکاری؟! ... ولی هر چه تو بخواهی محبوب من، من حاضرم برای همین دیدارهای گذرا هر کاری بکنم.»

آنها با هم برای نهار به یک رستوران ارزان قیمت رفتند، دیگر خبری از غذاهای خوشمزه رستوران "شیر سرخ" نبود، نگاهی به منو انداختند و بیش از آنکه به نام غذاها توجه کنند حواسشان به قیمت ها بود. ویتا پرسید: «چه دوست داری لوشکا؟»

ویولت با لبخند پاسخ داد: «جولیان را، محبوب من.»

ویتا خندید و گفت: «چه غذایی را دوست داری؟»

ویولت باز با لبخند گفت: «هرچه جولیان دوست داشته باشد.»

ویتا زمزمه کرد: «هر چه اوا دوست داشته باشد.»

...

غروب بود که ویتا ویولت را به خانه اش رساند و خودش به کنت بازگشت. تازه به لانگ بارن رسیده بود که ویولت تلفن کرد و گفت: «دنیس احتمال دارد برای درمان به هلند برود و مامان از من خواسته است با او بروم.»

«نه، تو همین جا می مانی... اگر بمانی خیلی خوب می شود، من مثل سابق در ساسکس تو را می بینم.»

ویولت آهی کشید و گفت: «کاش همه چیز مثل سابق بود.. میتیا خواهش می کنم به یک سفر برویم، لازم نیست جای دوری باشد...»

ویتا حرفش را قطع کرد: «امکان ندارد.»

ویولت دیگر چیزی نگفت.

چند روز دیگر دنیس تصمیم گرفت به هلند برود، و مادر ویولت از او خواست شوهرش را همراهی کند. ویولت به دنیس گفت می خواهد همراه با ویتا برای سه هفته به پاریس نزد هارولد برود، زیرا هارولد در سفارت مشغول است و ویتا دوست دارد در اوقاتی که هارولد نیست او را داشته باشد. دنیس موافقت کرد، اما ویتا نه تنها حاضر نشد به این سفر بروند بلکه به خاطر این حرف ویولت خیلی عصبانی شد: «تو به چه حقی از جانب من حرف زده ای؟»

ویولت ترسید، همیشه عصبانیت ویتا او را می ترساند، با کمی لکنت اظهار داشت: «خواهش می کنم عصبانی نشو محبوب من، تو که دوست نداری با دنیس به هلند بروم، این بهترین راه است، آنها نمی گذارند من در انگلستان تنها بمانم، ولی اگر بگویم به تو قول داده ام برای دیدار با هارولد همراهی ات کنم مخالفتی ندارند، به خاطر وجود هارولد احساس خطر نمی کنند.»

«بیخود کردی این را گفتی. من با تو به هیچ جا نمی روم.»

ویولت گفت: « عشق من، من از ریاکاری بیزارم. من نمی خواهم با دنیس به هلند بروم.»

ویتا هنوز عصبانی بود: «روزی که با او ازدواج کردی ترس از ریاکاری را فراموش کرده بودی؟ ترس از هرزگی را چطور؟»

ویولت همیشه این سرزنش ویتا را می شنید و از ترس عصبانی شدن او و از دست دادنش، سعی می کرد در برابرش سکوت کند، در صورتی که این ویتا بود که او را رها کرد و در این مورد با او همراهی نکرد و سپس در پاریس با او به خشونت رفتار کرد.

ویولت سعی کرد به او نزدیک شود، دست او را در دست گرفت و نوازشش کرد: «محبوب من، به خاطر آن قبلا عذرخواهی کرده ام، می دانی میتیا.. من انسانم، حتی یک انسان بزرگ یا خاص هم نیستم، بلکه یک انسان خیلی کوچک،.. بله، من نباید تن به آن ازدواج صوری می دادم، این ریاکارانه بود، ولی تو که انسان بزرگی هستی، تو که این قابلیت را داری که به جایی برسی که تمام زنان و مردان برجسته تاریخ در برابرت زانو بزنند و تعظیمت کنند، تو چرا به جایی رسیدی که مرتب شانه خالی می کنی و آن وقت مرا هرزه می نامی؟»

ویتا دستش را که در دست ویولت بود کنار کشید و گفت: «خفه شو، همه دنیا نمی توانند به اراجیف تو گوش دهند.»

ویولت اظهار داشت: «من از همه دنیا نخواستم به حرفهای من گوش دهند، فقط از تو خواستم، تویی که از بچگی با تو بزرگ شده ام، تویی که همیشه دیدگاهایم را تحسین می کردی، ولی حالا... تو نه تنها تحسینم نمی کنی بلکه مرا هرزه می نامی! بله میتیا، در نظر تو من هرزه ام، چرا؟ چون برخلاف غالب آدمها و از جمله هارولد نیکولسون عزیزت، در تمام زندگی ام همه قلب و روح و جسمم را تنها به یک نفر سپرده ام... من هرزه ام، چون برای نگه داشتن عشقم مبارزه می کنم... من هرزه ام چون دو روز پس از ازدواجم از همه رابطه مان نزد دنیس گفتم تا هیچ وقت فکر نکند ممکن است در برابر شروطم کوتاه بیایم...»

ویتا خواست حرف بزند، ویولت گفت: «خواهش می کنم اجازه بده حرفم را تمام کنم.» سپس ادامه داد: «میتیا، عشق من، منظور من این نیست که تو هرزه ای، اگر این را بگویم تو می توانی زبان مرا ببری، ولی تو با رزاموند بوده ای، با هارولد بوده ای، و حالا هم بین من و هارولد مرددی...»

ویتا حرف او را قطع کرد و فریاد زد: «بیشتر از این مزخرف نگو! این تو بودی که به من دروغ گفتی و با دنیس ازدواج کردی.»

ویولت ساکت نشد، او با حرارت و با ملایمت و در حالی که نگاه عاشقانه و پرخواهشش را از ویتا برنمی داشت ادامه داد: «خوب می دانی بین من و دنیس هیچی نیست... ولی خود تو هفته پیش در نامه ات به من نوشتی این زندگی دوگانه آزارت می دهد، اینکه از یک طرف هارولد و بچه ها هستند و از طرف دیگر من... من سعی کردم تو را متقاعد کنم هارولد را کنار بگذاری، و این سعی ام تنها از روی خودخواهی یا حسادت نبود، بلکه به خاطر این بود که او لیاقت وجود باشکوه تو را ندارد... میتیا همیشه گفته ام از تو انتظار وفاداری ندارم، مگر کدامیک از پادشاهان یا ملکه ها وفادار بوده که تو دومی باشی؟ تو می توانی در کنار من زنان و حتی مردان دیگری -البته اگر مردانی باشند که بتوانند مثل زنان عشق بورزند- را داشته باشی و هر طور بخواهی وقتت را بین من و آنها تقسیم کنی، به شرط آنکه آنها هم مثل من تمام جسم و ذهن و روحشان فقط به تو تعلق داشته باشد... هارولد وفادار نیست، یک آدم سطحی و بی مایه است، او لیاقت وجود فراانسانی تو را ندارد.. من فکر نمی کنم هیچ مردی بتواند آنگونه که ما زنان می توانیم عمیق و استوار عشق بورزد.»

ویتا در برابر این همه مهربانی و محبت ویولت نمی توانست با اخم و عصبانیت پاسخ دهد، او چیزی نگفت و منتظر شد ویولت باز او را با جملات باشکوه و صدای عمیق و زیبایش بستاید. ویولت به او نزدیکتر شد، دوباره دست او را در دست گرفت، سرش را خم کرد و آن را بوسید، و در حالی که آن را نوازش می کرد ادامه داد: «میتیا: عشق من، زیبای من، سرور من... ویتا: بهترین دوست من، همدم کودکی من، و این ویتا و میتیا با هم یکی هستند، میتیا همان ویتاست که بزرگ شده است، ولی بعضی وقتها فکر می کنم چقدر با او تفاوت دارد..» در اینجا مکث کرد و در چهره ویتا دقیق شد تا بفهمد آیا زمان برای آنچه در ادامه می خواهد بگوید مناسب است یا خیر؟ ویتا با آن نوازش ها و آن ستایشها و جملات محبت آمیز آرام شده بود، بنابراین ویولت لبخند زد و ادامه داد: «فکر می کنم میتیا هنوز یادش نرفته ویتا چطور با مهربانی و محبت همه جا مراقب ویولت بود.... روزی که یکی از پسران شرور مدرسه ولف ویولت کوچولو را دست انداخت و و پس از یک بگومگو دستش را بالا برد تا به او سیلی بزند... نمی دانم چه کسی به ویتا خبر داده بود که ویتا عصبانی به سراغ آن پسر رفت و جلو دانش آموزان به آن پسر چند بار سیلی زد تا مدیر مدرسه آمد و به شدت سرزنشش کرد و اگر به خاطر شهرت و مقام خانواده اش نبود حتما به خاطر کارش شلاق می خورد. آن اولین باری بود که عصبانیت ویتا را دیدم، چشمان زیبای و سیاه سکویلی اش در هنگام عصبانیت حتی سیاه تر می شد و من آن را خیلی دوست داشتم... »

ویولت مکث کرد، به ویتا لبخند زد، نگاهش را به زمین دوخت و با ملایمت ادامه داد: «آن وقت هیچ فکر نمی کردم چند سال بعد میتیا با آن نگاه تهدیدآمیز که فکر می کنم شجاع ترین انسانها را هم می ترساند به من بنگرد، با زبانش مرا تحقیر کند و هرزه بنامد و از دستان قوی اش سیلی بخورم... میتیا، عشق من، کمی فکر کن... تو چرا با من اینگونه رفتار می کنی؟ مگر من چه گناهی کرده ام؟ جز اینکه بی نهایت به تو عشق ورزیده ام؟ جز اینکه تمام وجودم را خالصانه به تو تقدیم کرده ام؟ میتیا عزیزم، پیش از این خیلی دوست داشتی با هم به سفر برویم، هر سفری برایمان هیجانی تازه داشت، تو از بودن با من لذت می بردی همانگونه که من از بودن با تو لذت می بردم، وقتی اشتیاقت را می دیدم... خنده های از ته دلت... بی تابی تو... وقتی می دیدم ترجیح می دهی با کم پولی و قناعت در کنار من باشی ولی به زندگی اشرافی ات در انگلیس برنگردی، وقتی آن اوایل خودت پیشنهاد مسافرت می دادی... هیچوقت فکر نمی کردم تو اینگونه عوض شوی.... آن وقت مرا تحسین می کردی، اما حالا بیرحمانه تحقیرم می کنی... میتیا، حالا بیش از یکسال از اولین باری که فکر کردم دیگر مثل سابق دوستم نداری می گذرد، همان اول به تو گفتم اگر نظرت عوض شده، به رابطه ات با من پایان بده، برای من این مثل مرگ می ماند، ولی مرگی که به یکباره آدم را می کشد، مرگی پاک، مرگی که همه چیز را یکجا از آدم می گیرد... تو آن وقت گفتی من در اشتباهم... میتیا، نازنین من، اکنون بیش از یک سال و نیم از آن وقت می گذرد، در این مدت کلی خاطرات خوش به انبوه خاطرات مشترکمان افزوده شده است، در این مدت نه تنها رابطه مان سردتر نشد بلکه عمیق تر و زیباتر شد. یک سال گذشته این خودت بودی که تصمیم گرفتی برای همیشه با من در یونان زندگی کنی... من شاهد بودم چطور به خاطر این زندگی مشترک از همه آنچه در انگلستان داشتی گذشتی، با هم نقشه کشیدیم، با هم پول پس انداز کردیم... ولی یک سوء تفاهم بی جا ما را از هم جدا کرد... با وجود آنکه تا حدودی حرفهای آنها را باور کرده بودی و دیگر با من به یونان نرفتی ولی روزی چندین نامه به من می نوشتی، نامه هایی که دلتنگی و محبتت–اگر چه غیر مستقیم- در لابلای سطرهای انها با آن دستخط زیبا و عزیزت خوانده میشد، ولی میتیا، هنوز پنج هفته نگذشته بود که به سویم برگشتی... میتیا، محبوب من، با این همه خاطراتی که با تو دارم، جدایی از تو... مرگ ناگهانی من اکنون سخت تر خواهد بود، ولی باز بهتر از این مرگ تدریجی است، میتیا، محبوب من، من به تو التماس می کنم اینگونه تدریجی و با عذاب مرا نکش، یک دفعه تمامش کن، خواهش می کنم به خاطر این دوستی طولانی که بین ما بوده است این لطف را در حقم بکن.»

به اینجا که رسید بغض در گلویش شکست و نزدیک بود بر زمین بیفتد ولی ویتا بلافاصله او را نگه داشت، او را برکاناپه نشاند و محکم در آغوشش گرفت، ویتا هم دوست داشت گریه کند، ولی به سختی خودش را کنترل می کرد، در حالی که دو قطره اشک در گوشه چشمانش حلقه زده بود، زمزمه کرد: «آرام باش لوشکای محبوب من، آرام باش... خواهش می کنم بدرفتاری مرا ببخش.»

ویولت ترسید، هیچوقت به یاد نداشت ویتا از او طلب بخشش کرده باشد، شاید ویتا می خواست با او تمام کند و به همین دلیل می خواست او را ببخشد. ویولت برای جدایی آمادگی نداشت، بر عکس چیزی که می گفت مرگ ناگهانی برایش سهمگین تر از این مرگ تدریجی بود.

ویتا اشکهای او را از گونه هایش زدود، صورت او را نوازش کرد و دوباره تکرار کرد: «لوشکا مرا ببخش.»

ویولت در حالی که همچنان اشک می ریخت، گفت: «میتیا، تو هیچ وقت عذرخواهی نمی کردی، تو همیشه آمرانه و حق به جانب رفتار می کردی، من می ترسم... این طرز حرف زدن تو مرا می ترساند.»

ویتا در حالی که اشکهای او را پاک می کرد، زمزمه کرد: «خواهش می کنم گریه نکن عزیزم، من نمی توانم چشمان زیبای تو را گریان ببینم. به من بگو لوشی چرا تو را می ترساند؟»

«میتیا، عشق من، فکر کنم می خواهی بگویی ترکم می کنی، و به همین دلیل می خواهی تو را ببخشم. من برای مرگ آماده نیستم.»

ویتا او محکم تر در آغوش کشید و صورتش را بر انبوه موهای پرپشت محبوبش قرار داد و در حالی که عطر آن موهای خوشبو را استشمام می کرد زمزمه کرد: «من هم همینطور، من هم همینطور.»

«تو دیگر مثل سابق دوستم نداری میتیا؟»

«بیشتر دوستت دارم، حتی بیشتر از روزی که تصمیم گرفتم با تو زندگی کنم.»

«ولی رفتارت این را نشان نمی دهد؟!»

ویتا سرش را بلند کرد، به صورت ویولت نگاه کرد و گفت: «لوشی، من تو را دوست دارم، وقتی نیستی واقعا دلتنگت می شوم، نسبت به هیچ کسی جز تو این احساس را ندارم ولی... من می ترسم... از یک طرف تو را می خواهم و نه هیچ کس دیگر را، یک حس اپیکوری در من می گوید همه آنچه آموخته ام، همه اصول اخلاقی را کنار بگذارم و همه زندگیم را وقف لذت با تو بودن بکنم، کولی وار... بی مسوولیت... عاشق اما تنگدست، ولی از طرفی نمی توانم، چون این کار درست نیست... لوشکا، من حتی بیشتر از تو عذاب می کشم، تو حداقل تکلیفت با خودت مشخص است، فقط یک چیز را می خواهی، به هیچ چیز دیگر پایبند نیستی ولی من...»

ویولت با حرارت اظهار داشت: «میتیا، عشق من، تو با من بمان، من همه چیزهای دیگر را برایت جبران می کنم، من برایت کار خواهم کرد تا تو با خیال راحت داستان و شعر بنویسی، میتیا، من از تو چیزی نمی خواهم، فقط می خواهم آنگونه که دوست داری و برایت لذت بخش است زندگی کنی، شاید روزی از من خسته شوی و بخواهی با دختری دیگر مشغول شوی، شاید روزی شعرها و داستانهایت پرفروش شود و از هر طرف نامه های عاشقانه دریافت کنی، من حاضرم پاسخ آن نامه ها را برایت تایپ کنم، فقط اگر بدانم تو واقعا آنها را دوست داری و نه به خاطر عرف، بلکه به خاطر لذت خودت و آنچه دلت می گوید با آنها وقت گذرانی می کنی...»

ویتا گونه ویولت را بوسید و زمزمه کرد: «من تو را می خواهم لوشکا، فکر نمی کنم هیچ دختری بتواند مثل تو به من لذت دهد.»

سپس دستانش را در انبوه موهای ویولت فروبرد و در حالی که فکر می کرد هیچ دختری پیدا نمی شود که موهایش به لطافت، زیبایی و پرپشتی لوشکای خودش باشد، لبانش را بر لبان ویولت قرار داد، او را بوسید و گفت: «اوه، بودن با تو لذت بخش است.»

ویولت با لحنی هوس انگیز زمزمه کرد: «من زندگی می کنم تا به تو لذت ببخشم میتیا، فقط به تو... تو سرور من هستی، هر طور دوست داری با من رفتار کن.»

«لوشکا، من هر کاری با تو می توانم بکنم؟»

«البته، هر کاری که بخواهی... تو بر من فرمانروایی می کنی.»

ویتا لبخند زد و زمزمه کرد: «فکر می کنم هر شاعری به یک پری زیبا مثل تو نیاز دارد تا هر وقت خسته و تنها شد به او لذت ببخشد.»

«من برای هر شاعری پری نمی شوم، من فقط کنیز تو هستم میتیای باشکوه من...»

این داستان ادامه دارد...

عکس: ویتا 27 ساله (سمت چپ) و ویولت 24 ساله (سمت راست)، هر دو عکس مربوط به سال 1919 است.

/ 3 نظر / 8 بازدید
فروغ

مرسی واسه این قسمت [لبخند] فقط چشام درد گرفت تا تمومش کردم [نیشخند] رنگ فونت و قالبت با چشای من سازگار نیست [چشمک]

فروغ

مرسی . با ارامش بیشتری خوندمش [لبخند]

پریسا

سلام ویتاجان مرسی مثل همیشه زیبا بود خوشبحال ویتا حیف که قدر ویولت رو نمی دونسته .