گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی- قسمت شصت و سوم

ویولت ترفیوسیز

به قلم ویتا عثمانی

ویولت و ویتا هنوز به خانه نرسیده بودند که باران به شدت شروع به بارش کرد، و وقتی رسیدند هر دو مثل موش آب کشیده شده بودند. ویتا کمی هیزم برداشت و در شومینه ریخت و آنها را آتش زد. وقتی دکمه های پالتویش را باز کرد، ویولت به طرف او رفت و در حالی که پالتو او را درمی آورد زمزمه کرد: «دوست دارم امشب سرور من باشی.»

ویتا لبخند زد و به ویولت که پالتویش را آویزان می کرد نگاه کرد.

ویولت به طرف او رفت، گونه اش را بوسید و اظهار داشت: «سه روز دیگر تولد توست عشق من، تو بیست و نه ساله می شوی، خیلی خوشحالم که امسال تولدت را در کشور مورد علاقه ات جشن می گیریم.» ویتا ایتالیا را خیلی دوست می داشت.

ویتا به او لبخند زد، ویولت او را دوباره بوسید و با تردید ادامه داد: «خیلی دوست دارم تولدت را در فلورانس جشن بگیریم ولی می ترسم.»

ویتا به روی او خم شد، لبان او را بوسید و سپس زمزمه کرد: «نترس لوشی، تا قبل از بیست و چهارم تو را نزد مادرت نمی برم، ما می توانیم به فلورانس برویم.»

ویولت لبخند زد، فلورانس برای آنها یادآور عاشقانه ترین خاطرات نوجوانی شان بود، او امیدوار بود ویتا با یاری آن خاطرات مشترک در کنارش بماند. پس از مکثی اظهار داشت: «فکر می کنم پولمان رو به اتمام باشد محبوب من، برای ادامه سفرمان می توانی این دستبند مروارید را داشته باشی.»

سپس دستبند گرانقیمتش را از دستش جدا کرد و به ویتا داد، ویتا آن را گرفت و گفت: «من به فکر بوده ام و قدری جواهرات با خودم آورده ام تا اگر با مشکل مالی مواجه شدیم آنها را بفروشم.»

«نه میتیا، نه محبوب من، از پس انداز خودت خرج نکن...»

ویتا گفت: «وقتی دو نفر عاشق یکدیگرند اموالشان هم مثل روح و جسمشان به هر دو تعلق دارد، من پیش از این نیز این کار راکرده ام و الان آخرین قطعه باقی مانده است، یک دستبند زمرد...»سپس به دستبند ویولت نگاه کرد، ویولت آن را دوست داشت، سالها بود که آن را می پوشید.

ویتا زمزمه کرد: « برای رفتن به فلورانس دستبند زمرد را می فروشیم. من این دستبند تو را می خواهم، آن را به من بده.»

ویولت لبخند زد و اظهار داشت: «آن مال تو است میتیای محبوب من.»

ویتا آن را پوشید و به معاشقه با ویولت مشغول شد، نیم ساعتی بعد ویولت نیمه عریان از کنار ویتا بلند شد و لباس پوشید تا شام را آماده کند، وقتی شام آماده شد، آن را برای ویتا برد، ویتا به خواب رفته بود، ویولت خیلی آهسته نامش را صدا زد: «میتیا.. میتیای نازنین من...»

ویتا چشمانش را گشود، ویولت دست او را در دست گرفت و بوسید، سپس اظهار داشت: «محبوب من، شام آماده است، بیا با هم بخوریم، بعد از آن آنقدر تو را می بوسم و نوازشت می کنم تا دوباره خوابت ببرد.»

ویتا خواب آلود گفت: «الان نوازشم کن لوشی.»

ویولت قدری او را نوازش کرد و بوسید، سپس اظهار داشت: «تو گرسنه ای عزیزم، مطمئنم اگر شام نخوری دو ساعت دیگر بیدار می شوی تا چیزی بخوری... تازه هنوز چکمه هایت را در نیاورده ای.»

ویتا بلند شد. ویولت ابتدا چکمه های او را درآورد، و قدری آنها را نوازش کرد، سپس دمپایی گرم و راحتش را جایگزین چکمه ها کرد، آنگاه سینی شام را آورد و روی تختخواب با هم شام خوردند، البته ویولت تنها وانمود می کرد که چیزی می خورد، چون به قدری ناراحت بود که تمام اشتهایش را از دست داده بود.

پس از شام ویولت ویتا را بوسید و نوازشش کرد تا دوباره خوابش برد، سپس خودش که تا آن وقت بغضش را فروخورده بود به بهارخواب رفت و آنجا تا می توانست گریه کرد.

ویولت بیشتر از دو ساعت بود که در بهارخواب اندوهگین نشسته بود، اشک می ریخت و به خاطر جدایی از ویتا ناراحت بود که ویتا در خواب غلت زد و همینکه خواست ویولت را در آغوش بگیرد جای او را خالی یافت، ابتدا آهسته نام او را صدا کرد، ولی چون جوابی نشنید چشمانش را گشود و نشست: «لوشکا... لوشکا.... کجایی؟»

ویولت صدای او را شنید، اشکهایش را پاک کرد و گفت: «من در بهارخوابم، الان می آیم.»

ویتا بلند شد و به بهارخواب رفت، باملایمت گفت: «تو هنوز نخوابیده ای؟ خوابت نمی برد؟»

«الان می آیم و می خوابم محبوب من.»

ویتا حتی در تاریکی شب متوجه چهره اندوهگین ویولت و چشمان قرمز و گونه های خیسش شد، او را در آغوش گرفت و زمزمه کرد: «لوشی، محبوب شیرین من، نمیتوانم تو را اندوهگین ببینم....»

«تو داری مرا ترک می کنی میتیا.»

«هرگز! من در کنارت می مانم تا ابد...»

«ولی هارولد تو را طلاق می دهد محبوب من.»

ویتا مکثی کرد سپس اظهار داشت: «اینجا هوا سرد است، بیا برویم در رختخواب با هم حرف می زنیم.»

ویولت اطاعت کرد. آنها کنار هم دراز کشیدند، ویتا، ویولت را در آغوش کشید و گفت: «محبوب من، صبر کن من با هارولد صحبت می کنم، من اجازه نمی دهم آنها تو را از من جدا کنند، قول می دهم... لوشکا، خواهش می کنم سخت نگیر، بگذار در انگلستان بمانیم، خودت می دانی، هارولد خیلی کم به انگلستان می آید و وقتی می آید اینقدر با دوستانش مشغول است که خیلی یکدیگر را نمی بینیم... من رسما زن او می مانم ولی تمام عشق و محبت حقیقی ام برای تو خواهد بود...»

«من نمی توانم عشق من، من بدم می آید خانم ترفیوسیز باشم، من می خواهم در ظاهر هم مانند آنچه در خلوت هستم زن تو باشم میتیا، به نام تو، متعلق به تو...»

«از دنیس جدا شو.»

«میتیا خودت می دانی امکان ندارد، مادرم مرا طرد می کند، اگر تو مرا به عنوان همسرت بپذیری می توانم این کار را بکنم.» ویتا سکوت کرد، ویولت ادامه داد: «همانطور که پت، جووان را پذیرفت... دوست داری با هارولد بمان ولی مرا هم زن خودت بدان و نه فقط معشوقه ات.»

ویتا گفت: «نه، نمی توانم...»

ویولت عصبانی شد: «من از بزدلی و ریاکاری تو متنفرم، میتیا، بعضی وقتها فکر می کنم از تو تنها یک تصویر قوی و باشکوه در ذهنم ساخته ام، تو مثل بقیه هستی، حقیر... سنتی... کم عقل.» سعی کرد از میان بازوان ویتا خارج شود.

ویتا او را رها کرد و گفت: «من نمی توانم مثل تو باشم لوشکا... ولی خودت می دانی چقدر دوستت دارم... چقدر تحسینت می کنم.

ویتا به ویولت لبخند زد، ویولت شنلش را پوشید و دوباره به بهار خواب رفت، ویتا نیز بلند شد، گلی را از گلدان برداشت و به بهار خواب رفت، او در حالی که لبخند می زد، گل را به ویولت تقدیم کرد و اظهار داشت: «چرا با هم دعوا می کنیم لوشکا؟ خواهش میکنم مرا ببخش و به آغوش من برگرد.»

«میتیا تو داری ترکم می کنی!»

ویتا او را محکم بغل کرد، گونه اش را بوسید و او را به رختخواب برد، او را در حصار بازوان قوی اش قرار داد و زمزمه کرد: «اوه لوشی، مرا ببوس، کج خلقی نکن، تو قول دادی امشب مرا به سروری بپذیری.»

ویولت لبخند زد و گفت: «من عذرخواهی می کنم، تو همیشه سرور من هستی.» سپس لبان ویتا را بوسید.

ویتا پیشانی او را بوسید و زمزمه کرد: «از وقتی به یاد دارم روزی چند بار با هم دعوا می کردیم ولی این دعواها تاثیری در دوستی ما نداشت، چون وقتی من سخت می گرفتم تو کوتاه می آمدی و وقتی تو سخت می گرفتی من کوتاه می آمدم.» سپس لامپ را خاموش کرد و آنقدر ویولت را نوازش کرد تا خوابش برد.

بیست و چهارم مارچ ویتا، ویولت را که ازشدت اندوه اشک می ریخت به فلورانس نزد خانواده اش برد و خودش به انگلستان برگشت، در حالی که به ویولت قو.ل داده بود به زودی دوباره یکدیگر را خواهند دید.

این داستان ادامه دارد....

عکس: ویولت ترفیوسیز

/ 3 نظر / 15 بازدید
پریسا

ممنون خیلی پراحساس بودبازم اشک ریختم. چه لحظات قشنگی داشتن . اگه شماهم جای ویولت بودین انقدبه جدایی ویتاازهارولداسرارداشتین .

الهام

ممنون ویتا جان بسیار زیبا و عاشقانه باز هم مثل همیشه منتظر ادامه داستان هستم

حمیرا

بسیار زیبا و دلپذیر، سپاس گزارم. من ویتا را بیشتر از ویولت دوست دارم. منتظر ادامه ی داستان از سوی شما هستم.