یلدابازی

دوستم الهام عزیز لطف کرده و مرا به بازی شب یلدا دعوت نموده، بنابراین من باید پنج بار اعتراف کنم و پنج نفر را هم به این بازی دعوت نمایم. بسیار خوب، من به جای پنج بار، ده بار اعتراف میکنم! این هم اعترافهای یلدایی من:

1. اجازه دهید از کودکی ام شروع کنم، بچه که بودم فکر می کردم بدن دختربچه ها و پسربچه ها هیچ تفاوتی با هم ندارد و چیزی که جنسیت آنها را مشخص می کند سبک لباس پوشیدن آنهاست. اولین بار حدود چهارسالم بود که به این تفاوت پی بردم. قبل از آن آرزو می کردم یک پسر بودم چون از لباسهای پسرانه خوشم می آمد ولی وقتی فهمیدم بدن آنها با بدن ما دخترها چه تفاوتی دارد، نظرم عوض شد و از آن وقت تا حالا به خاطر جنسیتم خیلی خرسندم و اگر روزی فرضا به یک پسر تبدیل شوم فکر نکنم بتوانم کالبد جدیدم را بپذیرم و فکر می کنم به قدری برایم غیر قابل تحمل باشد که خودم را بکشم. وقتی از این طرف، آن طرف می شنوم که ویتا خیلی پسرانه است بدم می آید، چون هیچ تعریف مشترکی برای پوشش مردانه و زنانه وجود ندارد و این یک پدیده فرهنگی است. مردها در اسکاتلند دامن می پوشند، مردان عرب سرمه می کشند، میان زنان اروپایی بورژوا در صد سال پیش پوشیدن شلوار خلاف عرف به شمار می آمده است.

2. به یاد دارم وقتی کلاس اول دبستان بودم مانند سالهای بعدی مدرسه (و دانشگاه)، سر کلاس خیلی خیالپردازی می کردم، خودم را تصور می کردم که مانند زورو لباس پوشیدم ولی به جای یک اسب سیاه، اسبی سفید دارم و محبوبی با موهای بلند بلوند، زیبا، ظریف، دوستداشتنی، باهوش، قوی، ولی او شهامتی کمتر از من داشت... این اولین فانتزی همجنسگرایانه من بود، از پنج سالگی شروع شد و تا هفت سالگی ادامه یافت. من در کنار یک دختر خیالی، دختری که یادم نمی آمد او را جایی دیده باشم، دختری که زاده تخیلم بود... نامش یادم نمی آید، ترکیب چهره و هیکلش نه خیلی دقیق به خاطر دارم و برایم شگفت آور است که... (بی خیالش شوید!)

3. یک زمانی دوست داشتم الهیات بخوانم، آن وقت 14- 18 سالم بود... الهیات نخواندم ولی همه کتابهای مذهبی اسلامی را کاویدم: قرآن، اصول، صرف و نحو، حدیث، رجال، درایت، تفسیر، تنزیل، معانی قرآن، تاریخ اسلام، انساب عرب،... فکر کنم می توانم بگویم در هیچ حیطه ای مثل علوم اسلامی (و به طور خاص تاریخ اسلام) مطالعه نکرده ام با اینکه رشته دانشگاهی من نبوده است.

4. بعضی وقتها دوستان نزدیکم مرا دست می اندازند و می گویند من خودشیفته هستم، باید اعتراف کنم من خودشیفته نیستم ولی تقریبا همه آن چیزی که در من است را دوست دارم. دوست ندارم هیکلم مثل فلان مانکن باشد یا چهره ام مثل فلان بازیگر خوشگل، یا هوش لئوناردو داوینچی داشته یا مثل یک قدیسه پاک و منزه باشم! می خواهم خودم باشم، ویتایی، ویتایی، ویتایی.. اگر این را خودشیفتگی تعریف می کنید پس من خودشیفته هستم!

5. تا حالا کسی را نبوسیده ام! (منظورم فرنچ کیس است) حتی عشقم را.... بعضی از دوستانم می گویند اولین بوسه یک دختر سی ساله را باید در بازارهای عتیقه فروشی به مزایده گذاشت! ولی خود من ترجیح می دهم وقتی محبوبم مرا نمی پذیرد، بدون آن اولین بوسه از دنیا بروم...

6. از هر نقابی بدم می آید.. نقابی که تروریستها و مزدورهای ترسو می زنند، نقابی که بنیادگراهای اسلامی بر زنان تحمیل می کنند، نقابی که بین دوستان فاصله می افکند، نقابی که مردان سیاسی و مذهبی در پشتش پنهان می شوند، نقابی که دگراندیشان و دگرخواهان – خارج شدگان از نرم اجتماع- مجبورند بزنند تا جان و شغل و مالشان در امان بماند... سعی کرده ام تا جایی که می توانم نقابها را پس بزنم، من از ریاکاری منزجرم و تنها یک نیرو توانسته است بر این انزجارم بچربد، و آن نیروی عشق است... وقتی عاشق شدم فکر کردم اگر محبوبم مرا بپذیرد حاضرم تا آخر عمر در کنارش حتی پشت نقابی ضخیم و نفودناپذیر زندگی کنم، چون سنت حاکم بر اجتماع و قوانینش عشق ورزی آزاد را بین من و او روا نمی دارد.

7. به هر چیزی شک کرده ام ولی خدا همیشه در قلب من بوده است و همیشه معتقد بوده ام جهانی برتر و بهتر از این دنیا وجود دارد.

8. در داستانم «گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی» در جایی (فصل بیستم) بدرفتاری و خشونتی را به ویتا نسبت داده ام که حقیقت نداشته است. عامدانه این کار را نکردم بلکه موضوع بر من مشتبه شده بود، اصطلاحی که ویتا به کار برده بود گمراه کننده بود. بعدها که بیشتر در مورد این زوج سافویی خواندم متوجه شدم اشتباه کرده ام، ویتا رک تر از آن بوده که چنین خشونتی را با ایما و اشاره بیان کند و در نامه های ویولت نیز هیچ اثری از آن دیده نمی شود، بلکه نامه هایی که بلافاصله بعد از آن شب نوشته شده است، خیلی عاشقانه است و به خصوص زیبایی و اسطورگی ویتا را می ستاید. ویولت در نامه هایش بارها ویتا را به خاطر عمل نکردن به وعده هایش، و رفتارهای بدش سرزنش می کند ولی هیچ جا هیچ اشاره ای به آن شب در پاریس نشده است. متاسفانه مینی سریال بی بی سی نقش زیادی در این اشتباه من داشته است. بخشی از فصل شصت و چهارم نیز دروغ است، آن بخشی که ویتا به فلورانس می رود... در واقع آن را به طرفداری از ویتا نگاشتم تا اشتباهم در فصل بیستم جبران شود.

9. به نظرم بدترین صفات من تنبلی و پرحرفی و بهترین صفاتم مهربانی و صراحت است.

10. فکر می کنم اگر همه سافویی ها، استریت شوند و فقط یک نفر سافویی باقی بماند، آن یک نفر من خواهم بود.

من فروغ، الی، آزاد، رزی و نازنین را به این بازی دعوت می کنم.

/ 6 نظر / 56 بازدید
فروغ

چه بازی سختی [نیشخند][نیشخند]

آزاد

مرسی ویتا ... ولی کار سخته :دی یلی اعترافات جالبی و نوشته بودی .. خیلی

آزاد

مرسی ویتا ... ولی کار سخته :دی یلی اعترافات جالبی و نوشته بودی .. خیلی

پریسا

سلام ویتاجون توهمش 30سالته قبلایه چیزای درمورد سنت نوشته بودی که باورکن فک کردم چهل وچندسالته . من 29سالمه هنوزم مثل 20سالگیم همه ی وجودم پرعشقه .همیشه دخترای اطرافموجذب میکنم حتی 18ساله هاش. دوستدارم موفق باشی.

سلام ویتاجون توهمش 30سالته قبلایه چیزای درمورد سنت نوشته بودی که باورکن فک کردم چهل وچندسالته . من 29سالمه هنوزم مثل 20سالگیم همه ی وجودم پرعشقه .همیشه دخترای اطرافموجذب میکنم حتی 18ساله هاش. دوستدارم موفق باشی.

نسیم

سلام ویتا، وب قشنگی داری. راستی شنیدم همجنسگرائی در نت ایران جزو مصادیق مجرمانه محسوب میشه و وبلاگهایی که هاستش توی ایرانه (از جمله همین persianblog) اگه وبلاگی با محتوای همجنسگرایانه در اون وجود داشته باشه با یک شکایت که از طریق ایمیل به مدیریت وبلاگ ارسال بشه اون وبلاگو مسدود خواهد شد! پس مراقب باش زیاد اعصابمو خرد نکنی، و ممنون از وبلاگ قشنگت. [پلک]