گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی- قسمت شصت و چهارم

به قلم ویتا عثمانی

چهار روز بود ویتا به انگلستان برگشته بود که به پت تلفن کرد و از او خواست همدیگر را ببینند. آن شب به خانه پت و ژووان رفت. ویتا خیلی نگران ویولت بود. او شروع کرد: «پت، من طی این چهار روز به ویولت چندین نامه نوشته ام و تلگرام داده ام ولی هیچ جوابی نگرفته ام، دو بار هم تلفن کرده ام، هر دو بار گفته اند خانه نیست و خودش نیز تلفن نکرده است... من خیلی نگرانش هستم. تو می توانی به او یک تلگرام بزنی؟»

پت گفت: «حتما این کار را می کنم، ویتا عزیزم، خودت را ناراحت نکن... ویولت در اولین فرصتی که برایش پیش بیاید با تو تماس می گیرد، او با تمام وجود تو را می پرستد.»

ویتا گفت: «من نگرانش هستم، خیلی زیاد.. این دو شب اصلا خوابم نبرده است.»

«نگران نباش، فردا صبح به او تلگرام خواهم زد. امشب را با ما بمان.»

ویتا سیگارش را روشن کرد و گفت: «چطور بتوانم در آن اتاق بدون او بخوابم؟ هر وقت اینجا خوابیده ام حضور دوستداشتنی او نیز در کنارم بوده است.» سپس به آن اتاق رفت، پس از آنکه چهار ماه پیش آن دو با هم آنجا خوابیده بودند دیگر کسی از آن اتاق استفاده نکرده بود. هنوز گلهای خشک شده ویولت در گلدان بود، باورکردنی نبود، ولی هنوز عطر موهای او روی بالش باقی مانده بود، ویتا صورتش را بر آن بالش قرار داد و آرام گریه کرد، طوری که صدایش را پت و ژووان نشنوند. سپس نزد آنها برگشت و گفت امشب را با آنها می ماند.

دو روز بعد نامه ویولت به دست پت رسید، این نامه در دو برگه نوشته شده بود، یکی مختصر برای پت، و دیگری مفصل برای ویتا، البته با نام جولیان. مشخص بود نامه های ویتا به دست او نرسیده است و او رمزگونه از ویتا خواسته بود از طریق پت با او در ارتباط باشد، چون نامه هایی که به اسم خود اوست را به دستش نمی رسانند. او را در خانه زندانی کرده بودند و با تحقیر و اهانت آمیز با او رفتار می کردند، تمام رفت و آمدهای دوستانش کنترل می شد. آشنایان و دوستان مانند یک بیمار و یک پاریا از او دوری می کردند و تنها کسی که مرتب به او سر می زد کلمنس دین بود.... بله کلمنس دین! یعنی همان نمایشنامه نویس و داستان نویس مشهور انگلیسی که بعدها جوایز معتبر زیادی را دریافت کرد. کلمنس ویولت را دوست داشت و یک سالی بود که با او آشنا شده بود. او شش سال از ویولت بزرگتر بود و طی چهار سال گذشته با انتشار چهار نمایشنامه و رمان، در اروپا بسیار مشهور شده بود. کلمنس با وجود مشغولیت زیادش تقریبا هر روز به او سر می زد ولی ویولت دوست داشت تنها بماند.

ویتا و ویولت در شرایط خیلی بدی بودند، آنها تنها از طریق پت با یکدیگر ارتباط داشتند، پس از سه ماه ویتا نتوانست تاب بیاورد و به فلورانس رفت تا از نزدیک ویولت را ببیند. او را از ملاقات با ویولت بازداشتند، مادر ویولت به او گفت: «این آخرین باری است که به اینجا می آیی، و هیچ وقت اجازه نمی دهم ویولت را ببینی.»

ویتا آشفته اظهار داشت: «من نمی توانم تاب بیاورم، او در شرایط خیلی بدی است، من هم همینطور.»

«خانم نیکولسون، از اینجا برو.»

ویتا عصبانی شد: «نه من نیکولسون هستم و نه ویولت، ترفیوسیز است، و خانم کپل هیچوقت هیچ کس این گونه بی نزاکت با من حرف نزده است، من دختر لرد دوم سکویل هستم، فکر می کنم این را باید به شما که درگیر ظواهر و القاب و مراتب اشرافی هستید یادآوری کنم، اگرچه برای من همه اینها مضحک به نظرمی رسد... ترجیح می دادم ویولت و من دو کولی آزاد بودیم و نه لردس و دوشس!»

«با این حرفها معلوم است تو هم مثل ویولت بی عقل هستی.»

ویتا پرحرارت اظهار داشت: «بله، ویولت استاد من است، و من افتخار می کنم که چنین موجود جذاب و بی نظیری به من عشق می ورزد، شما هرچه دوست دارید آن را بنامید ولی این بی عقلی نیست، این آزادگی است.»

خانم کپل با تمسخر گفت: «تو فقط بازیچه او بوده ای، اگر او واقعا به تو عشق می ورزید الان با کلمنس عشقبازی نمی کرد.»

ویتا با اطمینان اظهار داشت: «نه، این حقیقت ندارد، کلمنس فقط دوست اوست... اگر چیزی بیشتر از این بود...» ولی ادامه نداد، چون نباید می گفت ویولت به او نامه می نویسد.

«تو نمی دانی... تو هنوز ویولت را نمی شناسی.»

ویتا جواب نداد ولی با صدای بلند فریاد زد: «ویولت، ویولت من کجایی؟» سپس از اتاق خارج شد و همچنان نام او را صدا می کرد، هیچ جوابی نشنید، می خواست از پله ها بالا رود ولی خانم کپل دستور داد او را از خانه اش بیرون کنند.

ویتا قبل از رفتن رو به خانم کپل گفت: «شما و مادرم از رسوایی می ترسید، ولی حتی اگر هیچوقت نگذارید ویولت را ببینم، کاری می کنم که این داستان عاشقانه جاودان بماند، نام او و من همیشه با هم برده خواهد شد، حتی اگر خانم ترفیوسیز بماند. شما می توانید جسم دو عاشق را از هم جدا کنید ولی هرگز نمی توانید در مورد دل آنها این کار را بکنید، و مسلما ما به سوی هم بازمی گردیم.»

این داستان ادامه دارد...

/ 9 نظر / 62 بازدید
حمیرا

برای پی بردن به ادامه ی داستان لحظه شماری می کنم...

روشنک

مثل همیشه عالی , اولین باری بود که با خوندن این داستان گریه کردم , بی صبرانه منتظر ادامه ی داستان زیبات هستم عزیزم , ممنون

پریسا

سلام ویتای عزیز بازم خیلی دلچسب بود. مخصوصا اونجاش که ویتا بلند فریاد زده ویولت من کجای. . . ممنون.

هانی

سلام ویتا، وب زیبائی داری... راستش من هم بر سر دو راهی قرار گرفتم، از یک طرف یکی از پسرهای همکلاسیم بهم پیشنهاد دوستی داده و از طرف دیگه یکی از دخترهای همکلاسیم؛ نمیدونم به کدومشون پاسخ مثبت بدم؛ تو اگه جای من بودی چکار میکردی؟

هانی

ممنون که راهنماییم کردی ویتا جان؛ ولی من به هردوی اونها حس دارم، به خاطر همینه که دودلم. میتونم بپرسم علت حس نداشتنت نسبت به پسرها چیه؟ و علت گرایش شدیدت به دخترها چیه؟ من هم دخترهای زیادی در اطرافم هستن و با تعداد زیادی از اونها آشنایی دارم، ولی چرا مثل تو به اونها گرایش ندارم؟ منظورم اینه که چه چیزی در دخترها دیدی که باعث شده بهشون گرایش پیدا کنی؟ خوشحال میشم اگه بدون رودرواسی علت واقعیشو بهم بگی، آخه میخوام خودمو با نظراتت مقایسه کنم تا بتونم گرایش واقعیمو بشناسم. [گل]

هانی

آره ویتا جون میدونم به پسر گرایش نداری، ولی میخواستم دلیلشو بدونم، چه چیزی باعث شده که به پسر گرایش نداشته باشی و برعکس به دختر انقدر شدید گرایش پیدا کنی؟! بهرحال هیچ انسانی بیدلیل کاری نمیکنه و بیدلیل هم به چیزی گرایش پیدا نمیکنه؛ برای این گرایشت دلیلی هم در ذهنت هست که به من بگی؟! دلایل یا فاکتورهای مورد نظرت رو، و اینکه چه عاملی باعث شده که به دختر حس داشته باشی و به پسر نه. (البته اگه فضولی نباشه) [لبخند]

هانی

به نظر میرسه با پرسشهام اذیتت کردم ویتا. شرمنده.

عزيزم خيلي خيلي قشنگ بود منتظر ادامش هستم

sara

هی...دق کردم به خدا[نیشخند]میدونم سرت خیلی شلوغه منم که منتظر ادامه ی داستانم(کلی گفتم خخ) [نیشخند][خوشمزه][لبخند][گل]